خرید بک لینک
خیلی وقت بود که به خاطر ذوق و خوشحالی از چیزی، میل به نوشتن پیدا نکرده بودم. اما امروز کاری کردم که هربار چشمم بهش میافتد احساس رضایت میکنم!گلها! به گلها رسیدم! در آستانهی اسبابکشی، فکر کردم خوب است بعضی گلها که خیلی وقت است توی آب هستند و ریشه دادهاند را بکارم. وسط آماده کردن کوکوپیت و مخلوط کردنش با ورمی کمپوست، چشمم به باقی گلدانها که خیلی وقت بود غیر از آب دادن اصلا بهشان نرسیده بودم هم میافتاد. به برگهایی که زرد و تنههایی که بیبرگ شدهاند. یکی یکی کمی از خاک جدید پایشان ریختم. بعد بردمشان و زیر دوش برگهایشان را شستم. آخر سر دیدم تقریبا همهي گلدانها را ضفا دادهام! همیشه وقتی برای این زبانبستهها کاری انجام میدهم که حس میکنم بعدش شرایطشان بهتر شده و راحتتر به زندگی ادامه میدهند، احساس شادی میکنم! برگهای برق افتاده، گلدانهای گردگیری شده، خاک تیرهی خوب، و از همه مهمتر ظرفهای آب شوره زدهای که حالا خالی شدهاند و مهمانشان رفته به یک گلدان واقعی! فقط امیدوارم بگیرند و دوباره مجبور نشوم قلمه بزنمشان...تازه این وسط گلدانهای خالیای که گوشهي بالکن افتاده بودند را هم مرتب کردم و آماده برای سفر به خانهی جدید!کمکمک باید جمع و جور کنیم... قرار بود این یکی دو روزه خردهریزها را با سواری ببریم. ولی خورد به ادامهي کارهای سربازی همسر. کارهایی که از سه ماه پیش تا حالا ولشان کرده بود و حالا فهمیده که باید زودتر آمادهشان کند. پروپوزال پروژهای که قرار است بنشیند جای دو سال سربازی. این است که فعلا برنامه متوقف شده و احتمالا زودتر از آخر ماه جابجا نمیشویم.کاش زودتر چشم باز میکردیم و میدیدیم همهی کارها انجام شده و تمام شده و زندگی جدید شروع شده...

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 20 مرداد 1403 ساعت: 0:16

چند روز پیش همسر تهران بود. از آنجا برایم چند تا مجله سوره خریده بود. یکیش تاریخش به روز بود و یکی مال یکیدو سال پیش. عصری دیدم توی گروه کلاس روایت که چند وقتیست میروم، استاد عکسی فرستاده از چند صفحهی یک مجله. تیتر خیلی برایم آشنا بود... یادم افتاد صبح توی ورق زدن های مجله این متن را دیدهام! حالا کدام یکیش؟ همان قدیمیه! آن یکی مجله را هم که ورق میزدم چشمم افتاد به عکس و مصاحبه با آقایی که تا همین یک هفته پیش اصلا نمیشناختمش. مدیر مرکز روایت حوزه هنری که چند روز قبل دعوتش کرده بودند اصف. موضوع مصاحبه چی بود؟ یکی از مواردی توی آن جلسهی حضوری برای اولین بار درموردش میشنیدم!دیدم چه بامزه... انگار دنیا منتظر است تو به چیزی واکنش یا علاقه نشان بدهی. سریع چند تا چیز مرتبط برایت میفرستد! لینکهای جدید برایت ایجاد میکند تا بیشتر درش جلو بروی... و به نظرم این کارش اصلا ربطی به خیر یا شر بودن آن مساله ندارد! توی هرچی پا بگذاری کمکها میرسند. البته که خیلی کیف دارد وقتی ببینی توی یک کار خوبی بهت کمک شده...این چند وقته هی دلم میخواهد کل وقت و انرژیام را میشد بگذارم پای نوشتن و تحقیق برای همین موضوعاتی که توی کلاس حرفش را میزنیم. و عجیب ضدحال میخورم وقتی پیامی از مدرسه و کارهایی که باید بکنم میبینم... عجیب دلم میخواهد میشد دیگر نروم مدرسه! و این فکرها و حسها دقیقا باید وقتی سراغم بیایند که بعد از آنهمه دویدن و بحث و اعصابخردی (و حتی ضرر مالی) جابجا شدم... از الان دارم به این فکر میکنم که امسال تمام بشود و دیگر نروم کلاس! جهنم که دودوتاچهارتای جیبمان با هم نمیخواند... من دلم کار آزاد میخواهد. بیقید و رها...چند سال پیش، وقتی داشتم برای تدریس دوره میدیدم، یکی از د

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: شنبه 20 مرداد 1403 ساعت: 0:16

دیروز برای اولین بار رفتم پارک آبی. آبسار. با دختر دوستم. دوستی که حالا بچهی سومش را دارد و نمیتواند با دخترش، یعنی همبازی پسر من، برود استخر و این جور جاها. و این شد که این بار «خاله» باهاش رفت. غیر از بلیطش که گران بود لامصب، تجربهي خوبی بود. قسمت موقتی دختردار شدنش هم! ازش میپرسیدم داداشت هم با بابات اومده اینجا؟ که گفت «نه! من نمیذارم! چون با بابام بیشتر خوش میگذره! ولی مامانم خیلی جدیه!» :)) آخر توی خانهشان هم استخرکی دارند و بچه تجربهی شنا با بابای اهل بازی و شوخیاش را هم دارد. سعی میکردم هرچی خلبازی دارم رو کنم که دخترک دلش خوش بشود و خوش بگذرد بهش.خلاصه... دیشب که با لب خندان و خسسسته از آنجا برمیگشتیم با خودم گفتم خب... فردا هم که جمعهست و عوض امروز که از صبح تا شب خانه نبودم (صبحش هم یک کلاسی داشتم) با بچهها خوش میگذرانیم. بازی و بیرون و فیلم و ... ولی نمیدانم چرا صبح تا چشمهایم را بعد از خواب عمییق دیشب باز کردم استرس ریخت به جانم! احتمالا به خاطر تلفن همکارم دیشب قبل بیهوش شدن، و یادآوری کارهای رومخی که باید انجام بدهم، ولی هم برایم مبهمند و هم ازشان میترسم... و متاسفانه من که اینجور وقتها از مسالهي مبهم فرار میکنم و بیربط ترین کار ممکن را انجام میدهم، پناه بردم به گوشیم و روبیکا که مخصوص دیدن سریالی که از آدمهای مختلف تعریفش را شنیده بودم، نصبش کرده بودم. و صبحانتی که باز هم برای همین فعال کرده بودم!یادم افتاد نصف قسمت سوم را قبل کلاس صبح پنجشنبه دیدم و بقیهاش منتظرم است. برخلاف فکری که دیشبش کرده بودم، صبحم در کمتوجهترین حالت به بچهها گذشت. غیر از تایم صبحانه. حوصله نداشتم. یکیشان داشت با باباش بازی می ساخت و آن یکی متاسفانه

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:57

نمینویسم، و این کارم رو سخت میکنه... گاهی سرم پر میشه از فکر و شلوغی. و میگم اوو چه همه چیز نوشتنی! ولی وقتی نمینویسم و یک روز میگذره، دیگه یادم نمیاد چیا بود که دوس داشتم خالی بشم ازش. ولی حال سردرگمی و فشردگیش همراهم میمونه! حالا حساب کن این اتفاق دو سه بار توی دو سه روز بیفته... چی میشه؟ توی حال خراب گیر میفتم. حالم بده، از دلیلی که گمش کردم و فقط حس بدش باهام مونده...اگه یه حسی داشتیم به اسم «گره» اون وقت این دقیقا همون بود. گره خوردن احساسات و گیر کردن توشون... + نوشته شده توسط محی بانو در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ و ساعت 9:9 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 15:57

احساس میکنم پیر شدم. یه پیرمرد که کمکم حواسپرتی و آلزایمر هم سراغش اومده و گاهی احساس میکنه مغزش خالیه. گاهی چیزهای بدیهی رو فراموش میکنه جوری که انگار همین الان از خلأ درومده...خیلی وقتا ترجیح میده تنها باشه. حتی توی جمع تنهاست. توی ذهنش. گاهی حس میکنه لبخندی که مجبوره بنا به مناسبات اجتماعی روی صورتش بنشونه، احمقانه و غیر طبیعی جلوهش میده. چون خب مصنوعیه واقعا!.میدونی...؟ بهش فکر کردم. که این حس کسالت و کمطراوتی از کجا میاد...؟ و رسیدم به این. که خستهم... از مسئولیت داشتن خستهم! مادر بودن، معلم بودن. گاهی حتی بودن! این احتمالا اصلا ویژگی خوبی نیست. لابد به این جور آدما میگن بیمسئولیت!! ولی گمونم این یه ویژگیه که توی هر کسی یه مقدار متفاوتی ازش هست. بعضیا توانشون برای اداره کردن بیشتره و بعضی کمتر. نمیدونم... شاید هم اصلا دارم چرت میگم. چون همین من، یادمه یه دورهای خیلی بهتر مدیریت میکرد. و ظاهرا این قدر خسته نمیشد. دورهای که مسئولیت بچهها، که کوچیک بودن، خیلی کوچیک، کامل با خودم بود. و تنها بودم عملا... الان اونجوری نیست و باز من احساس خستگی میکنم. دلم میخواد استعفا بدم از زندگی...و همینکه اییینقدر نمینویسم هم خودش گواه غیر طبیعی بودن شرایطه! منی که هییی کلمهها توی سرم وول میخوردن و چند روز یه بار مفصل حاصل افکار درهمم رو مینوشتم. اتفاقا همون روزایی که کارم از بابت بچهها بیشتر هم بود... این یکی البته شاید از پیوستهای رد شدن از سی و پنج هم باشه. انگار برای حرف زدن از فکرای تو سرم وسواس پیدا کردم. میگم خب که چی...؟ چرا باید کسی وقت بذاره و اینا رو بخونه؟ تو فلان جور هستی یا فلان جور فکر میکنی... خب... هو کِر؟ .حالا وسط این کلافگی و رخوت که ن

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

دارم میروم سیتیسنتر. برای شرکت توی یک رویداد که دو هفته پیش وقتی ثبت نامش میکردم خیلی ذوقش را داشتم. سروش صحت هست و احسان عبدی پور و علی نصیریان و یکی دو تا آدم حسابی دیگر. اما دیشب و امروز صبح اتفاقاتی افتاد که حالم را گرفت. یعنی این روزها کلا راحت حالم خراب میشود. به مویی بند است. آخریش که بار استرسش شدیدتر بود پیام مدیر جدید بود درمورد اینکه امسال باید جزوههای خودمان را تهیه کنیم. گمانم یعنی به جای کتاب کار. و منی که دو سال گذشته کتاب کار داشتیم و جزوه نه، حسابی ترس برم داشته و یک جورهایی سرگیجه گرفته ام از صبح که این پیام را دیدم. بماند که هنوز از اتفاق دیشب هم حالم گرفته بود... راستش هنوز هم وقتی این چیزها که پیش میآید، به شک میافتم که کار درستی بود این جابهجایی..؟ اگر نیامده بودم الام فشار فکریم نصف این نبود...؟به هرحال... الان دارم سعی میکنم که به این چیزها فکر نکنم و همان ذوق و شوق هفتهی پیش موقع ثبت نام سمینار را در خودم زنده کنم! موقعی که تصور میکردم وقت رفتن به سیتیسنتر خوشحالترین آدم خواهم بود! حالا باید لااقل اگر نه «ترین» ولی خوشحال باشم! درد سر اُردهای مدیر جدید را هم به وقتش یک فکری برایش میکنم...کاش بتوانم لااقل وقتی توی تالار همایشها (همانجا که قربانی بود) نشستهام، آن قسمتی از ذهنم که هی میخواهد بپرد به موضوعات ناخوشایند را خاموش کنم!بزن بریم... + نوشته شده توسط محی بانو در یکشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۳ و ساعت 17:29 |

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

امروز برای هزارمین بار بهم ثبات شد که هر کسی مشکلات مخصوص خودش را دارد. مشکلات بزرگ و برای توی نوعی غیر قابل تحمل! دقیقا همان کسی که به نظرت آمده چه قدر اوضاعش خوب است و زندگیاش بدون دردسر میگذرد. همان که با خودت میگویی خوش به حالش! دقیقا همان شخص مشکلی دارد که تو تصور تحملش را هم نمیتوان بکنی...امروز به همکار همپایهام زنگ زده بودم برای مشورت درمورد تصمیم مدیر. همپایهام را تا حالا نتوانسته بودم درست بفهمم. آدم گرمی به نظر میآمد. وقتی میرفتیم مدرسه خوش برخورد بود. بین بچهّها محبوب، و با معاون پرورشی که دختر خوبی است، صمیمی. همین آخری نشانهي خوبی بود از اینکه نمیتواند آدم زیر و رو کشی باشد. آخر یک بار همچین فکرهایی درموردش از سرم گذشته بود. وقتی که فکر کرده بودم برای مشورت درمورد کارها میپیچاندم. چند باری پیامم را ندیده گذاشته بود و یکی دو باری حس کردم جواب سوال را سربالا میدهد...ولی امروز، وقتی برای تصمیم اخیر مدیر باهاش تماس گرفتم (و اتفاقا باز هم اولش گفت جایی هستم و چند دقیقه بعد صحبت کنیم) چیزهایی گفت که فهمیدم هم درمورد تعاملش با خودم دچار سو تفاهم بودم و هم درمورد شرایط زندگیاش که فکر میکردم خیلی اوکی است! واو! ماشین نوی خفنش مال خودش است و خانهی خفنشان در یک جای خوب شهر را دارند میفروشند که جابهجا شوند.توی تلفن دیروز، یکهویی رازهایی از خودش را برایم افشا کرد. چون «حس کردم دختر خوبی هستی و خالصی و میشه بهت اعتماد کرد. و از همه مهمتر اصفهانی نیستی!» (خودش اهل تهران است گویا) گفت اینها را بهت میگویم که فکر نکنی نمیخواهم همکاری کنم و دارم میپیچانم. که بدانی توی چه وضعیتی دارم دست و پا میزنم. گفت این روزها در حال جدایی از همسرش است! و آن خریدن خ

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1403 ساعت: 17:06

صفحه بندی